مگه میشه؟!
به طور باورنکردنی بدون اینکه از جایی دیده باشی حرفه ای کله ملق میزنی، زیاد دوست ندارم اینکارو انجام بدی می ترسم گردنت یا سرت آسیب ببینه...
استاد داستان ساختنی، گاهی با عروسکات یا گاهی برای ما داستان سازی می کنی، طوری که خودت هم باورت میشه...
تلفنی خیالی حرف میزنی که بیشتر اوقات مخاطبت پلیسه...
یه ماشینی و در نظر می گیری وقتی سوار ماشینیم، که اینم معمولا ماشین پلیسه، تا مسیری که همراه اون ماشینیم دنبالش می کنی و خوشحال میشی بهش برسی... مثلا می گی مامان ماشین پلیس داره میاد سراغم...
ذوق حضور در اجتماع، فامیل و خانواده رو داری...
جدیدا به کارتهای مشاغل ، مکانها، و وسایل نقلیه علاقه ی بیشتری نشون میدی...
خیالی برام غذا درست می کنی، و توقع داری غذاتو بخورم و کلی هم ازش تعریف کنم... مثل دخترها با قابلمه ها عالمی داری دیدنی... مشارکت در آشپزی رو هم باید به کارات اضافه کنم که یه صندلی میاری میذاری کلی میبینی و نظر هم میدی، مثل بابامحسنت...
بعد از نماز می گی مامان قبول باشه...
می گی مامان ایشاالله بریم جمکران، مکه... یا می گی مامان برات میخرم.... الهی قربونت برم من...
کار اشتباهی و که می کنی می گی مامان من دیگه اینکارو نمی کنم...
تو ترافیک کلی موندیم، میرسی خونه ی مامان جون می گی مامان جون ترافیک بود، یکی دوتا سه تا پنج تا...
به شهرک که میرسیم می خونی، رسیدیمو رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم...
می گی مامان میخوام ساختمون بسازم، بزرگ و بلند، می خوام جرثقیل هم بسازم، که چیزهای سنگین بلند می کنه...
میری بین پرده های سفید می گی من فرشته ام...
بعد از دعاها الهی آمین می گی...
عاشق برنامه ی عمو پورنگی و یواش یواش داری شعرهاش و حفظ می شی... میخونی، همه چیزو من میدونم چونکه کتاب میخونم... یا رنگاورنگه رنگها رو خوب یاد می گیره هر کی زرنگه...
مگه میشه اینقدر زود داری بزرگ میشی؟؟؟!!!


مگه میشه؟!
